ستاره تنهایی من

ای که دستت با نوشتن آشناست دلت از جنس دل خسته ماست دل ما را بنویس

روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را در باره انسانیت پرسیدند،

در جواب گفت:

اگر زن یا مرد دارای اخلاق باشند ؛ نمره یک می دهیم :1

اگر دارای زیبائی هم باشد یک صفرجلوی عدد یک می گذارم: 10

اگر پول هم داشته باشد یک صفر دیگر جلوی عدد 10 می گذارم: 100

اگر دارای اصل و نسب هم باشد یک صفر دیگر جلوی عدد 100می گذارم: 1000

ولی اگر زمانی عدد 1 رفت (اخلاق)؛ چیزی به جز صفر باقی نمی ماند: 000

وصفر هم به تنهائی هیچ است و آن انسان هیچ ارزشی ندارد.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط جواد سلگی نظرات ()

xgn0td0aczyvela3km6.gif

 

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/٧/۱۸ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط جواد سلگی نظرات ()

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو هم درد من مسکینی
کاهش جان تومن دارم و من میدانم
که تو از دوری خورشید چه ها می بینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که توهم آینه بخت غبار آگینی
باغبان خار ندامت به جگر میشکند
برو ای گل که سزاوار همان گلچینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز هجران لب شیرینی
تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی
کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد
ای پرستو که پیام آور فروردینی
شهریارا اگر آیین محبت باشد
چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/۳۱ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط جواد سلگی نظرات ()

Img4Up

 

 

 

بچه بودیم ازآسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه

بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
بزرگ شدیم تو خلوت
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه

بچه بودیم همه رو 10 تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی
بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که
اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه
کاش هنوزم همه رو
به اندازه همون بچگی
۱۰ تا دوست داشتیم

بچه که بودیم اگه با کسی
دعوا میکردیم
۱ ساعت بعد از یادمون میرفت
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه
بچه که بودیم بچه بودیم

بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ؛


دیگه همون بچه هم نیستیم

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٤ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط جواد سلگی نظرات ()

Design By : Pars Skin